سلام امروز یک شعر جالب از مولانا براتون نوشتم (البته به عنوانش توجه نکنید اونطور که فکر می کنید عشقی نیست تا اخر بخونید بعد قضاوت کنید)
گفت معشوقی به عاشق ز امتحان در صبوحی، کای فلان ابن الفلان
مر مرا تو دوست تر داری عجب یا که خود را؟ راست گو یا ذاالکرب
گفت من در تو چنان فانی شدم که پرم از تو ز ساران تا قدم
بر من از هستی من جز نام نیست در وجودم جز تو ای خوش کام نیست
زآن سبب فانی شدم من این چنین همچو سرکه، در تو بحر انگبین
همچو سنگی کو شود کل لعل ناب پر شود او از صفات آفتاب
وصف آن سنگی نماند اندرو پرشود از وصف خود او پشت و رو
بعد از آن گر دوست دارد خویش را دوستی خور بود آن ای فتا
ور که خود را دوست دارد او به جان دوستی خویش باشد بی گمان
خواه خود را دوست دارد لعل ناب خواه تا او دوست دارد آفتاب
اندرین دو دوستی خود فرق نیست هردو جانب جز ضیای شرق نیست
تا نشد او لعل، خود را دشمن است زآنک یک من نیست آنجا،دو منست
زآنکه ظلمانیست سنگ و روز کور هست ظلمانی، حقیقت ضد نور
خویشتن را دوست دارد کافرست ز آنک او مناع شمس اکبرست
پس نشاید که بگوید سنگ انا او همه تاریکیست و در فنا
گفت فرعونی انا الحق گشت پست گفت منصوری انا الحق و برست
آن انا را لعنة الله در عقب وین انا را رحمت الله ای محب
ز آنک او سنگ سیه بد این عقیق آن عدوی نور بود و این عشیق
این انا هو بود در سِر، ای فضول ز اتحاد نور، نه از رای حلول
جهد کن تا سنگیت کمتر شود تا به لعلی سنگ تو انور شود
صبر کن اندر جهاد و در عنا دم به دم می بین بقا اندر فنا
وصف سنگی هر زمان کم می شود وصف لعلی در تو محکم می شود
وصف هستی می رود از پیکرت وصف مستی می فزاید در سرت
سمع شو یکبارگی تو گوشوار تا ز حلقه لعل یابی گوشوار
امیدوارم از شعر بالا لذت برده باشید با اینکه شعر بسیار ساده و روان و پر محتوا بود ولی میخوام کمی در مورد این شعر صحبت کنم. البته این را هم بگویم که وقتی شاعران از عشق و شراب وشمع و شاهد زلف یارو .... صحبت می کنند منظورشان چیز های مادی نیست واگر می خواهید بیشتر درمنظور شاعران پی ببرید حتما گلشن راز شیخ محمود شبستری را بخوانید. که واقعا یکی از بهترین کتاب شعر هست که مسائل پیچیده خلقت را به سادگی و زیبایی بیان کرده اند.
تو این شعر در مورد سوال معشوقی از عاشق خود پرسیده شده که عاشق در جواب، خود و معشوق را یکی دانسته و تفاوتی بین دوست داشتن خود و معشوق قائل نشده.
گفت: من از خود مرده ام و به تو زنده ام، از خود و از صفات خود نیست شده ام و به تو هست شده ام، علم خود را فراموش کرده ام و از علم تو عالم شده ام قدرت خود را از یاد داده ام و از قدرت تو قادر شده ام.
اگر خود را دوست دارم تو را دوست داشته باشم و اگر ترا دوست دارم خود را دوست داشته باشم
تا حالا عاشق شدین؟ عاشق خدا چطور؟ چقدر عاشق خدایین؟ به اندازه ای هست که خودتونو نبینید؟ به اندازه ای هست که خودتونو فانی و خدارو باقی بدونید؟ به اندازه ای هست که در او حل بشید؟ به اندازه ای هست که مثل لعلی پر از نور خدا بشید؟
مشکل اصلی ما عاشق نشدنه. اگه عاشق خدا باشیم همیشه به یادشیم همیشه هر کاری می خوایم بکنیم خدارو در نظر میگیریم به قول دکتر الهی قمشه ای که میگه ما ایمان نداریم ما چطور ایمانی داریم که همیشه غم و غصه داریم؟ ایمان یعنی شادی، ایمان یعنی کسی هست که من به او ایمان دارم که هر کاری که میکند به سلاح من هست و کاری به جز سلاح من نمیکند. ایمان یعنی هر کاری میکنم نظر او را در نظر بگیرم چون او بهترین راه حل را برای مشکلات من گفته است و با این دیدگاه چه دچار مشکلات شویم و چه نشویم در شادی و رضایت به سر میبریم چون نتیجه مهم نیست مهم رضایت (معشوق) خداست که ما همیشه در این مسیریم. و این یعنی ایمان
در خرابات مغان نور خدا می بینم این عجب بین که چه نوری ز کجا میبینم
پس بیایید سقف خود را خراب کنیم تا نور الهی بر ما بتابد و ما را روشن کند تا فرشتگان نیز مثل زمان خلقت بر ما سجده کنند البته نه بر ما که بر خدا چون مایی وجود ندارد انها در ما خدا میبینند ولی اگر ما خود را خاک ببینیم دیگر لایق سجده نیستیم و دیو میشویم و نوری در وجود ما نیست و در تاریکی مطلق فرو می رویم. و دیگر فرشتگان ادمی نمیبینند که بر او سجده کنند.
بیایید هر چه سریعتر سوار بر کشتی عشق الهی شویم قبل از اینکه طوفان ما را نابود کند.
بار دیگر آمدم دیوانه وار رو رو ای جان زنجیری بیار
غیر آن زنجیر زلف دلبرم گر دوصد زنجیر آری بگذرم