دکترچمران
آمده ام با دیده اشک آلود .قلبی خونین و روحی مایوس تا ازروی حقیقتی پرده برگیرم.حقیقتی دردناک و کشنده که تا اعماق استخوان هایم را می سوزاندوآسمان روحم را مکدرمی کندو پوچی دنیا را نمایان می سازد.وای به وقتی که انقلابی ،از جان گذشته ای سخن از پوچی بگویدو به یاس فلسفی دچارشود!
هستند کسانی که جز به مصالح خود نمی اندیشندو احساس آنهااز ابعادحجمشان تجاوز نمی کندو از روی ضعف،شکست و تنبلی و خودخواهی به پوچی می رسندزیراخودشان پوچندو جز به مصالح خویش به چیز دیگری فکر نمی کنندلذا افکارشان نیز دچار پوچی می شود...
امااگر یک انقلابی راستین مایوس گرددکسی که سراسرحیاتش مبارزه،فداکاری،عشق،شور،سوز،درد،غم،تحمل ،حرمان،استمرارو نشاط است دچار پوچی شودآن گاه فاجعه ای بزرگ رخ داده است.آری فاجعه ای بزرگ!
چه امیدها بسته بودم،چه آرزوها داشتم،چه تخیلات زیبایی در سر می پروراندم،اماهمه آنها مثل کف دریاو باد هوامتزلزل و ناپایدار و در حال زوال است.
آن جا که آدمی از همه چیز می برد،از لذات زندگی دست برمی داردو از مال و منال دنیا می گذرد.خوشی ها و خواستنی های زندگی در نظرش ناچیز و پست می شود.از ابعاداحتیاجات مادی بشری می گذردو به خاطر هدفی بزرگ تر فوق همه چیز و فوق حب ذات و خودخواهی هاو فوق تجارت طلبی های زندگی ،به دنیای انقلاب به خاطرعدل ،عدالت و به عالم فداکاری برای تامین هدف مقدسش قدم می گذاردواز همه چیز خود حتی حیات خود نیزمی گذرد....آن گاه اگرمایوس و نامید گرددفاجعه ای رخ می دهد!
دسامبر1975