چه فرخنده شبی بودشب قدرمن.شبی که تا به صبح اشک می ریختم و تا اعلی علیین صعود می کردم.از شب تا به صبح می راندم و تو در کنارم نشسته بودی.راه درازی بود.از میان درخت ها،کوه ها و جنگل ها میگذشتیم.نورافکن ماشین جاده را روشن می کردو مادر میان نهری از نورعبورمیکردیم.دو نفردیگر در صندلی پشت ما نشسته بودندو صحبت می کردندو گاهی به خواب می رفتند...

اما،آتشفشان روح ممن شکفته بودوقلب جوشانم همچون امواج خروشان دریابه صخره وجودم حمله می بردو از حیات من جزنو و عشق و سوز و غم و پرستش چیزی دیده نمی شد.زبانم گویاشده بود،گویاجملات زیباوعمیق از اعماق روحم به من وحی  میشد.همچون شاعری توانا تجلیات روح خودرا به علی ترین وجهی بیان می کردم،در حالی که سیلاب اشک بررخسارم می چکید.همه قیدهاوبندهاراپاره کرده بود.افساراختیاررا به دست دل سپرده بودم وبدون ترس و خجلت آن چه در وجودم موج می زد را بیرون می ریختم.از عشق خودو از غم خود از خوبی بدی خوداز گناهان کوچک وبزرگ،از وابستگی ها و دلهره هاسوز و گدازها و جهش های روح و سوزش های دل از همه چیزخودصحبت میکردم،آنچه می گفتم عصاره حیاتم بودوحقیقت بود.وجودم بود که همراه اشک تقدیمت میکردم و تونیز پا به پای من اشک می ریختی و بال به بال من به آسمان هاپرواز میکردی.دل به دل من می سوختی و می خروشیدی و خدای را پرستش می کردی...چه شبی بود!شب قدر من.شب اوج من به آسمان ها و معراج من.پرستش من،عشق بازی من،شبی که جسم من به روح مبدل شده بود...

شبی که خدادروجود من حلول کرده بودوشبی که آتش عشق همه گناهان مراسوزانده بود.شبی که پاک ومعصوم همچون پاکی آتش و عصمت یک کودک ،با خدای خود  راز و نیاز میکردم... وتوکه اشک مرامیدیدی وآتش وجود مرا حس می کردی وطوفان روح مرا می شنیدی...تونماینده خدابودی.آن طور باخوسخن می گفتم که گویا با خدای خودسخن می گویم.آن طور راز ونیاز میکیردم که فقط در حضورخداممکن است اینگونه رازو نیاز کنم...تو با من یکی شده بودی و به درجه وحدت رسیده بودی.احساس شرم نمی کردم و احساس بیگانگی نمی کردم و از اینکه اسرار درونم  را  بازگ.میکردم وحشتی نداشتم....

چه فرخنده شبی بود شب قدر من.شب معراج من به آسمان ها.

از طغیان عشق شنیده بودم و قدرت معجزه آسای عشق را می دانستم اما چیزی که درآن شب مهم بود،این بود که وجودمن روح شده بودو روح من آتشفشان کرده بود.می خواست همچون نور از زمین خاکی جداشودو به کهکشان هاپروازکند...آن گاه آتش عشق به کمک آمده بودوجسم خاکیم را سوزانده بودواز من فقط دودو مانده بود و این دودهمراه روح من به آسمانها اوج می گرفت....

شب قدرمن،شبی که سلول های وجودم،درآتش عشق تغییرماهیت داده بودو من چیزی جز عشق گویا نبودم.دل من کعبه عالم شده بود،می سوخت،نورمی دادو وحی الهی برآن نازل می شدو مقدس ترین پرستش گاه خدا شده بود.امواج خروشان عشق ازآن سرچشمه می گرفت و به همه اطراف منتشر می شد.از برخورداحساسات لطیف و رقیق با کوههای غم و صحراهای تنهایی و آتش عشق،طوفان های سهمگین بوجودمی آمدکه همه وجود مرا تاصحرای عدم  به دیارنیستی می کشانیدو مرا از زندان هستی آزاد می کرد.

ای کاش می توانستم همه خاطرات الهام بخش این شب قدر را به یادآورم.افسوس که شیرازه فکرو طغیان احساس وآتشفشان روح من آنقدرسریع و سوزان پیش می رفت  که هیچ چیز قادر به ضبط آن نبود...

نوری بود که درآن شب مقدس برقلبم تابیدبرزبانم جاری شدوبه صورت اشک بررخسارم چکید.من همه زندگی خود را به یک شب قدر نمی فروشم و به خاطر شب های قدر زنده ام.وتعالای شب قدرعبادت من و کمال من و هدف حیات من است.