خاطرهاي از شهيد آيت الله اشرفي اصفهاني
مرحوم شهيد محراب، اشرفي، يك صلوات بفرستيد، ثواب صلوات را به اشرفي هديه كنيد. (صلوات حضار) ايشان شهيد شده بود من آمدم كرمانشاه، رفتم خانه ايشان و به آقازادهاش گفتم: خوب يك خاطره از ايشان بگوييد. گفت: خانهي ايشان يك خانهي كوچكي بود، سه اتاق داشت و يك حال، يا دو تا اتاق داشت و يك حال، يادم نيست. ميگفت: پدر من از آشپزخانه ميخواست به اتاق برود. خوب پيرمرد بود حدود 80، 90 سال عصا دستش بود. ميگفت: يك مرتبه كه از آشپزخانه رفت در اتاق برود در حال ديد كه گربه دارد ميدود گوشت دهانش است. تا ديد گوشت دهانش است، با عصا روي گربه زد. بعد رفت در اتاق گفت: چرا زدي؟ گربه غريزهاش اين است كه هرجا گوشت ديد ببرد. چون هم گرسنه اش است هم بچه دارد. تو هنر داري بايد گوشت خودت را حفظ كني. تو وظيفهات اين است كه گوشت را حفظ كني. گربه هم غريزهاش اين است كه گوشت را ديد ببرد. تو به وظيفهات عمل نكردي ولي او به غريزهاش عمل كرده است. مقصر تو هستي. هرچه فكر كرد گفت: حسين! آمدم گفتم: بله آقا! گفت: برو گربه را بياور عذرخواهي كنم. گفتم: بابا ول كن. سفت گرفت، گفتم: بابا ول كن. آخر گربه كه عذرخواهي نميخواهد. گفت: من به ايشان بيخود چوب زدم. من وظيفه دارم حيوان غريزه، وظيفهي من حفظ گوشت است. غريزهي او هم گوشت را ببرد. من به وظيفه... مقصر من هستم. نه گربه! گفتم: خوب حالا عوضش گوشت را برد. اين گوشت براي اينكه... گفت: نه! اين چوبي كه من زدم به او، اين گناه كردم. هرچه... ديدم سفت گرفته كه آقا تو را به خدا برو او را بياور. اين گربه در سرداب رفته. برو او را بياور. زير زمين، گفتم: آقا گربه را مگر ميشود مرغ كه نيست. گربه چنگ مياندازد صورتمان را زخمي ميكند. گفت: ببين يك كلاه روي سرت بكش، چشمهايت پيدا باشد، گفتم: دستهاي من را گاز ميگيرد. گفت: دستت را بكن در اين كيسههاي حمام هست كه در حمام كيسه ميكشند، دستت را در كيسه بكن. صورتت را هم بپوشان، اين را بگير و بياور. گفتم: آقا ولم كن! ديدم پيرمرد التماس ميكند. دلم براي پدرم سوخت. صورتم را پوشاندم و خلاصه دستكش دست كردم و رفتم در زير زمين، يواش اين گربه را گرفتم. حالا از او هم ميترسم. ولي به آيت الله اشرفي دادم. آيت الله اشرفي بغلش گرفت و مرتب گفت: خدايا! مرا ببخش! ظلم كردم. اين حيوان كه گناه نكرده بود. اين بايد گوشت را ببرد. من بايد حفظ كنم. خدايا من را ببخش. اصلاً براي ما صحنهاي پيش آمد، اصلاً ما بهت زده شديم. ميگفت: بعد از آن هروقت آيت الله اشرفي ميخواست غذا بخورد يك مقدار غذا در يك ظرف ميكرد، پير مرد 80، 90 ساله زيرزمين ميبرد و به گربه مي داد و برميگشت غذا ميخورد. ميگفت: بايد اين چوب را جبران كنم. آيت الله اشرفي كه شهيد شد. مي گفت: گربه تا صبح نعره كشيد. هرچه غذا به اين گربه داديم نخورد. جنازه را اصفهان برديم، گربهاي هم كه چند سال در خانهي ما بود، رفت كه رفت كه رفت. حيوان ها شعور دارند. در دنيا خبرهايي است. حالا چند تا آدم روي كرهي زمين است كه ... حالا جالب اين است كه امام در پيامي كه براي شهيد آيت الله شهيد اشرفي داد در پيامش فرمود: عالمي كه در عمرش ظلمش به مورچهاي نرسيده بود. در اين همهي كمالها نميدانم آخر يك آيت الله خيلي كمال دارد. پير مرد، عالم، فقيه، مجتهد، چه، چه، زاهد، در همهي كمالات كه هست ميگويد: ظلمش... يعني اين پيداست كلماتي هم كه امام مينوشت كلمات هم كلمات طبيعي نبود. يعني براي هركسي خدا به امام ميگفت: اين را... براي ايشان اين را بنويس. ما اگر عدالت ميخواهيم قرآن! عدالت حتي بين حيوانها...
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۹/۱۰/۱۲ ساعت 8:38 AM توسط yazdani
|